روزی مرا خواهی شناخت,

که تمام فلس هایم ریخته باشد.

 

من پالتوی پوست نمی پوشم.

 


برچسب‌ها: شعر نیست, زمان دنیای من
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 4:2  توسط ArAm  | 

پنجره هم شکوفه زده. آفتاب به خود می پیچد. شب از آسمان می چکد در چشمان من. شب از چشمان من می چکد بر زمین. افعال روی اشعار بالا و پایین می پرند. لبخند من, یکی از توله های غروب است. خواب, چشمان مرا به یغما می برد, برای مردی که پشت پلک های بسته ام دلتنگ, دلتنگ, و خسته, جاده ها را مرور می کند. و ناگهان پاییز, دست هایم را یخ می زند. من, چخوف را دیدم, که در هواشناسی امشب گفت: اتوبوس های پاییز امسال, از درون ابری, همراه با کمی بارش باران خواهند بود. و باد از پنجره سرازیر شد. قاب ِ "عکسی که با هم نگرفتیم" از دیوار افتاد. شیشه های شکسته, تنهایی ام را گریستند. و رنگ خون به انگشت هایم آمد. گوشم را به در چسباندم. صدای لبخند مردی آمد, که در جنگ های انبوه و تاریک عشق, گم شده, برایم از درخت های بلوط, آواز جغد می چیند. مرد ِ در جنگل و مرد ِ در خواب, نمی دانند که من, کلیسای کهنی هستم, با سینه هایی آویزان, که صدای موهش ناقوس ها را در هوا می پیچند. که درد, تصویر یک فانوس دریایی ست, غرق در بی کسی, قاب شده بر دیوار سنگی سرد اتاق.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:43  توسط ArAm  | 

قول بده خورشید را

عاشق نکنی .

 

باور کن این تنها منم که در

ییلاقی ترین نقطهء رفتارت هم

یخ نمی زنم .

 

قول بده و اِلّا تب داغ تنم

جز من و تو

کسی را از یخبندان

نجات نخواهد داد .

 

و الا تب داغ تنم

جز من و تو

کسی را

نجات نخواهد داد .

 

تب داغ تنم

جز من و تو

 

جز من و تو

جز من و تو

 

نجات نخواهد داد .

 

تو , همان آدم برفی ِ کش دار ِ بهمن ماهی , که تا آخرین قطره اش را محکم می ایستد , و جهان دیگری را به آرامی پنهان میکند , درون چشمان ِ کوچک دکمه ای اش ...


برچسب‌ها: شعر نیست, بهمن
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:15  توسط ArAm  | 

]rnv 

,padhki

ngl

'vtji

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 19:35  توسط ArAm 

شدید و عمیق و غلیظ ، دلتنگتم . دلتنگ ِ خودت . دلم می خواد شونه هات‌ ُ تکون بدم و بگم :

هی ! ببین . این منم . به یاد بیار من ُ .. به یاد بیار ... 


برچسب‌ها: نوس تال ژی
+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 1:23  توسط ArAm 

میگن چرا سنگی ای ؟ میگم نمیدونم . میگن خیلی دلم میخواست کلمه ی نمیدونم‌ ُ از مغزت پاک کنم . میگم اون وقت به جای جواب 90٪ سوالا فقط نگاه میکردم . میگن راست میگی همین نمیدونم خیلی بهتره . میگن سنگی نباش! میگم من همینم .

حالم بهم میخوره از شر و وراتون . 99٪ حرفاتون دخالته . کاش لال بودین . (‌ این خط شامل آدمای دنیای واقعیه فقط )


برچسب‌ها: میگن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 23:20  توسط ArAm 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 20:53  توسط ArAm 


سعی نکن مرا متمرکز کنی . پرونده هر فکر را سریعتر می بندم . که مبادا پشت رول تصادف کنیم . دیالوگ های پراکنده ام ، ناشی از تشویش نیست . افکارم گردابند . و تو خوب میدانی ام . سال هاست مرا ندیده ای . پس از این همه دوری در آمریکا چه میکنی ؟ پوست تو از سفیدی چشم های من هم سفید تر است . هاسکی ام روی صندلی عقب . از آینه نگاهش میکنم . چشم های روشنش ، تا به امروز تنها چشم های روشنی بود که در دنیا دوست داشته ام . کلید را در قفل می چرخانم . تق . تق . صدای اولین قدم هایم در راه پله تاریک می پیچد . راز مگویی ست میان من و سقف اتاق ، خنده هایم . از خودت بگو . راه می روم و کفش و کت و شلوارم را یکی یکی در می آورم و پرت می کنم هر جا که شد . روی کاناپه ات که نشسته ای ، انگار همه چیز در دنیا سر جای خودش است . بگذار خانه را کمی بهم بریزم . این همه نظم با روحیاتم جور نیست . نوبت به تاپم میرسد . رسیده ام جلوی در اتاق . یکی از بولیز های چهار خانه ات را بر میدارم . توی این گرما ، همین یکی هم برایم زیاد است . پاهای برهنه ام روی پارکت ، زار میزنند سرمای سرامیک را . از یخچال ظرف توت فرنگی ها را بیرون می آورم . ولو روی کاناپه . انگشتان پاهایم روی میز وسط وول می خورند . فقط هوا می فهمد چه ریتم غمگینی دارند . خانه چندان روشن نیست . توت فرنگی ها را باید تنها خورد . از خودت بگو . از خودت . می شنوی ؟ هی . از خودت بگو . فکر کنم خوابیده ای . لب هایت را می بوسم . لب هایت را . لب هایت . یخ زده اند . پوست تو از سفیدی چشم های من هم سفید تر است . راز مگویی بود میان من و سقف اتاق ، خنده هایم . خانه هنوز هم تاریک است . فقط پنج تا توت فرنگی دیگر . دست هایم را می گذارم دو طرف صورتت . صورتم نزدیک گردنت . مو هایم تا روی زانو هایت رسیده اند . می بویمت . می نشینم . سرم را می گذارم روی پاهایت . با دست راست ، دستت را محکم می گیرم . از کنار ظرف توت فرنگی ها اسلحه را بر می دارم . سرش را توی دهانم می گذارم . با دست چپ ، ماشه را می کشم . 



برچسب‌ها: تب, روانی درونم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 17:13  توسط ArAm 

تولد من ، قدم زدن در خیابان ، شب ِ‌ دریا ، صدای امواج ، وینستون قرمز ، و تکرار نام تو بود . بگذار فراموش کنم ، تمام مدت ، منتظر يک تماس بودم .


برچسب‌ها: انتظار, شب, دریا, نوس تال ژی, زندگی بلند من
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 18:28  توسط ArAm 

میگن بدجوری قفلم . میگن طبیعی رفتار نمیکنم . میگن تنها نرو جایی . میگم من که عادی ام . میگن نیستی . میگم چی بگم ؟

دستمو میگیرن و یه چیزایی میگن که دیگه گوش نمیدم ...


برچسب‌ها: میگن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 2:8  توسط ArAm 

h,krn v,hkdjl ;i ,rjd fia t;v ld;kl vuai fi jkl ldtji .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 1:15  توسط ArAm 

از تو نوشتن , داره روز به روز سخت تر میشه .. و از خودم نوشن , روز به روز بی معنی تر ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 1:8  توسط ArAm 

باید تو را پنهان کنم . پنهان کنم . پنهان کنم . باید همیشه لبخند بزنم . به همه بگویم خوبم . حتی غمت را هم باید پنهان کنم . پنهان کنم . پنهان کنم .


برچسب‌ها: نوس تال ژی, تنهایی عزیز من
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 21:45  توسط ArAm 

قبل تر ها

واژه هایی مثل یک لباس خواب بود ..

حالا تو بگو

فاصله تو تا من

چند صد سال نوری ست ؟


برچسب‌ها: شعر نیست, زنی پشت این کلمات دارد می گرید
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 23:12  توسط ArAm 

 

 

شین در حالی که میدونه حق نداره حتی اسم کریستوفر ُ بیاره :

 

بهش اعتیاد پیدا کردی !!

من لم دادم و یه نفس عمیق کشیدم  و یه لبخند بزرگ زدم :

آره... اون کوکائین‌ ِ منه ...


برچسب‌ها: مان, اعتیاد, زمان دنیای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 23:9  توسط ArAm 


چیزی نیست که بتونه منُ آروم کنه ...


برچسب‌ها: تب, نوس تال ژی, تنهایی عزیز من, انتظار
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 22:18  توسط ArAm 

تو را صبحى در تاج محل

و شبى در وگاس

وقتى كه هنوز خوابى

و وقتى مست مستى

بايد ببوسم


برچسب‌ها: باید, مست, شعر نیست, زنی پشت این کلمات دارد می گرید
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 9:35  توسط ArAm 


تب دارم و تخت خواب تو , به شدت مستعد اتش سوزى ست.. 


برچسب‌ها: تب, نوس تال ژی, روانی درونم
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 9:2  توسط ArAm 

چشمانم دو گره کور

که به لب هات دخیلند

مگر بوسه ای..


برچسب‌ها: شعر نیست, زنی پشت این کلمات دارد می گرید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 3:3  توسط ArAm 

همانا ما با رنج و کوشش فراوان , فیک اسمایل را آفریدیم . و آن را به طور رایگان به شما عرضه کردیم . پس مصرف کنید . حتی اسراف هم بکنید . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 14:37  توسط ArAm 

یه چیزی هست به نام دیلیت . اگه نبود سال ها قبل دق کرده بودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 20:9  توسط ArAm 

nhvd osjl ld;kd .
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 19:47  توسط ArAm 


چند ماه پیش با آقاجون قدم میزدیم . سر یه قضیه شخصی تو خودم بودم . صحبت شد . گفتم بابا آدما گرگن . همه شون . زانوت به زمین برسه تیکه تیکت کردن . گفت چرا اینقدر بد فکر میکنی ؟!!! و یه تیریپ من 4 برابرت سن دارم نیم ساعتی برامون گفت و مام گوش جان سپردیم و از منظره ی آسفالت لذت بردیم (!)

چن روز پیش . سر یه قضیه کاری یه مقدار تو خودش بود . صحبتی نشد . نشسته بود . سیگار میکشید . فکر میکرد . منم نشستم . ده دقیقه ای گذشت . گفتم چی شده ؟ تو یه جمله خلاصه کرد قضیه رو . گفتم حالا خودت دیدی آدما گرگن ...؟ دیگه چیزی نگفت . دوتایی از منظره ی تلویزیون لذت بردیم (!)

بابا سیگارش ُ عوض کرده...... فک کنم اون باریک ها ؛ دیگه کام نمیدن............



پ.ن:‌ بابا خیلی وقته خسته ست . دلم میخواد بغلش کنم و بگم همه چی درست میشه . پارسال نشد . امسال هم نشد . میدونم . ولی سال بعد دیگه حتما درست میشه . 

برچسب‌ها: آقاجون
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 16:23  توسط ArAm 

این تب تمام شدنی نیست ..


برچسب‌ها: تب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 23:2  توسط ArAm 

+ هنوزم دلم میخاد ابروهامو بزنم .

- بسه .

+ تو هیچی نمیفهمی .

- همینکه تو میفهمی کافیه .

+ با من بحث نکن . نذار لج کنم .

- که چی بشه ؟ بجز بچه بازی کار دیگه ای هم بلدی ؟

+ اینا بچه بازی نیست . احساساتم قویه . نمی تونم کنترلش کنم . بفهم اینو .

- احساسات . تو همون بی حسیت میموندی بهتر بود . حال بهم زن شدی .

+ میتونی بری . کسی واست دعوت نامه نفرستاده بود .

- ...

+ خلاصه یه روز ابروهامو میزنم .


برچسب‌ها: خود درگیری, متنفرم
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 19:48  توسط ArAm 

میگن برو پیش روانپزشک . میگن طوری رفتار میکنی که ملت فکر میکنن چیزی زدی . میگن چته ؟ میگن کجایی ؟ میگن با کی حرف میزنی ؟‌ میگن به چی نگاه میکنی ؟ میگن به چی فکر میکنی ؟ میگن چرا نمیخوابی ؟‌ میگن چرا غذا نمیخوری ؟ میگن چقد لاغر شدی !! میگن چقد عوض شدی . میگن چقد ساکت شدی . 

من فقط نگاشون میکنم . میگم نمیدونم . و میرم . 


برچسب‌ها: میگن
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 17:9  توسط ArAm 

کریس گفت دیگه به چشماتم اعتماد نکن

 

بعد چشماشو جا گذاشت و رفت


برچسب‌ها: مان, اعتماد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 18:4  توسط ArAm 

آبان . آذر . دی .

سه ماه ِ‌ که نیستی . من هنوزم همونم .

هزار و چهار صد و سی . هزار و چهار صد و سی و یک . هزار و چهار صد و سی و دو .

سی سال هم که نباشی . من بازم همینم . 

* هیچکس


برچسب‌ها: مان, انتظار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 19:2  توسط ArAm 

باید بروم بدوم . شنا کنم . دوچرخه سواری کنم . ویولن بزنم . کتاب بخوانم . موزیک گوش کنم . فیلم ببینم . نقاشی بکشم . نامه بنویسم . راستش باید بروم ساحل . شالم را بردارم . باد بپیچد دور گردنم . فرو برود لای موهایم . باید بروم کمدی الهی دانته بخرم . باید کافه های جدیدی را فتح کنم . باید تو را در اتاق حبس کنم . در را قفل کنم و بروم . سه ماه است که زندگی در همه ی ابعاد بغرنج است . باید بغرنج را بچپانم توی کشو . زندگی را توی کمد . بعد بروم . بروم کمی تازه شوم . امروز از نهار تا شام خوابیدم . فردا روز بهتری خواهد بود . دلم بستنی لیسی خواست . درست توی دل همین زمستان . از قنادی همان خیابان که پر از چنار های بلند است . باید بروم . بیرون از اتاق آنقدر ها هم دنیا وحشت ناک نیست . نباید از آدم ها بترسم . نباید .

برچسب‌ها: باید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 22:34  توسط ArAm 

دارم کم کم از کنترل خودم خارج می شم . آدمی بودم که اگه دو سه روز اصلا ساعت ُ نمی دونستم و همینطوری بی هوا ازم می پرسیدن ساعت چنده جواب حدودی درست میدادم . نهایت با ده دقیقه اختلاف جلو تر یا عقب تر . اما حالا 6 صب روزی بیدار میشم . 6 صب فردا که بیدار میشم به این فکر می کنم واقعا الان فرداست ؟ یا من ذهنم یه روز رفته جلو . اصلا باورم نمیشه که یه روز گذرونده باشم . یعنی توی ذهنم ثبت نشده انگار . من هیچ کار خاصی نمی کنم . اما حتی زمان داره ناخواسته از ذهنم حذف میشه . دیگه نمی دونم واقعیت چیه ؟‌ به هیچ چیز نمی تونم اعتماد کنم . نمی دونم توی توهماتم یا واقعیته . اصلا نمی دونم به نظر آدمایی که روزانه منو می بینن عادی ام ؟ خودم که حس می کنم کاملا عادی رفتار می کنم . حتی درست فکر می کنم . درست تصمیم می گیرم . ولی نمی دونم قضیه چیه ؟ انگار یکی پاک کن برداشته و توانایی هامو پاک می کنه . می ترسم یه وقت حرفی بزنم که مردم باور کنن کم دارم . مثلا توی تولد امسالم بگم خوشحالم که بالاخره سنم دو رقمی شد (!) اینکه مردم چی فکر کنن اهمیت نداره . اما اگه باور کنن که عقلمو از دست دادم . اون وقت این یه حقیقته که منم به مرور زمان باور می کنم . وقتی خودم باور کنم دیگه هیج چیز درست شدنی نیست . هیچ دلیل قانع کننده ای وجود نداره که من اینطوری بشم . نه مواد می زنم . نه دارو می خورم . نه به سرم ضربه خورده . نه مشکل ارثی دارم . نه موقع تولد مشکلی داشتم . حتی به چیزای منفی هم فکر نمی کنم که بگم از بس به اینجور چیزا فکر کردم اینطوری شدم . واقعا کسی می دونه چرا اینطوریه ؟ پاک گیج شدم .

برچسب‌ها: مشکلاتم, زمان دنیای من, اعتماد
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:42  توسط ArAm