سلام
من وقتی که تنها میشم و دلم میگیره همیشه واسه خودم نوشته مینویسم و نوشتهام و از صمیم قلب مینویسم.
امروز میخوام یکی از اون نوشتهام و براتون بنویسم و امیدوارم وقتی خوندین مسخره نکنیدو حتما نظرتون رو بدین تا نوشتم رو بهتر کنم.
آه...آه که نمیتوانم بگویم دوستت دارم
نمیتوانم بگویم با خنده ها و کارهایت عاشقت گشتم.
نمیتوانم بگویم دوستت دارم،از گفتنش میترسم.
اما میتوانم بگویم،عزیزم چیزی احتیاج نداری؟
میداند دوستش دارم،میداند عاشقش شدم،ولی نمیداند شب و روز من را گرفته،نمیداند هر روز بعد از دوری برایش نامه و شعر مینویسم و هر روز قصد میکنم این نامه ها را بدهم ولی جرأت نميكنم!
با خندهایش میخندم و با گریه هایش گریه میکنم و با نگرانی اش نگران میشوم.
آه...آه چرا طبع آدمیزاد اینگونه است.
چرا اینگونه است،تا می فهمند کسی دوستشان دارد،خود را میگیرند. آرزو میکنم آنها هم عاشق شوند،عاشق شوند تا بفهمند من چه میکشم.
شماره موبایل گرفتن و SMS دادن و آی دی گرفتن و چت کردن شده تنها بهانه ی من برای ارتباط با او...
و در آخر یه روزی،یه جایی و یه زمانی از هم دور میشیم.
اون موقع هست که احساس ضعف میکنم،احساس میکنم تکه ای از بدنم کم شده،آشوب در دلم به پا میشه،به این در و اون در میزنم،سعی میکنم خودم و سرگرم کنم تا دوریش رو احساس نکنم.
یه بغض گلوم رو فشار میده،بالاخره این بغض لعنتی کار خودش رو میکنه،اما چه خوب...
این بغض،این گریه باعث میشه،احساسم،تمام احساسم به اون نشون داده بشه.دیگه طاقت ندارم،هیچ وقت نتونستم بهش بگم دوستت دارم،هیچ وقت نتونستم ببوسمش،ولی نمیدونم یه احساسی من و طرفش میکشونه و زورم میکنه تا ببوسمش...
چه لحظه ی خوبی...
با اینکه دیگه الان پیشم نیست،ولی با مرور کردن این خاطره ها اون و از یادم نمیبرم و آرزو میکنم که دوباره چه تو خیالم و چه تو واقعیت ببینمش و یه بار دیگه بهش بگم...  دوستت دارم