قول بده خورشید را

عاشق نکنی .

 

باور کن این تنها منم که در

ییلاقی ترین نقطهء رفتارت هم

یخ نمی زنم .

 

قول بده و اِلّا تب داغ تنم

جز من و تو

کسی را از یخبندان

نجات نخواهد داد .

 

و الا تب داغ تنم

جز من و تو

کسی را

نجات نخواهد داد .

 

تب داغ تنم

جز من و تو

 

جز من و تو

جز من و تو

 

نجات نخواهد داد .

 

تو , همان آدم برفی ِ کش دار ِ بهمن ماهی , که تا آخرین قطره اش را محکم می ایستد , و جهان دیگری را به آرامی پنهان میکند , درون چشمان ِ کوچک دکمه ای اش ...


برچسب‌ها: شعر نیست, بهمن
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:15  توسط ArAm  | 

]rnv 

,padhki

ngl

'vtji

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 19:35  توسط ArAm 

شدید و عمیق و غلیظ ، دلتنگتم . دلتنگ ِ خودت . دلم می خواد شونه هات‌ ُ تکون بدم و بگم :

هی ! ببین . این منم . به یاد بیار من ُ .. به یاد بیار ... 


برچسب‌ها: نوس تال ژی
+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 1:23  توسط ArAm 

میگن چرا سنگی ای ؟ میگم نمیدونم . میگن خیلی دلم میخواست کلمه ی نمیدونم‌ ُ از مغزت پاک کنم . میگم اون وقت به جای جواب 90٪ سوالا فقط نگاه میکردم . میگن راست میگی همین نمیدونم خیلی بهتره . میگن سنگی نباش! میگم من همینم .

حالم بهم میخوره از شر و وراتون . 99٪ حرفاتون دخالته . کاش لال بودین . (‌ این خط شامل آدمای دنیای واقعیه فقط )


برچسب‌ها: میگن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 23:20  توسط ArAm 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 20:53  توسط ArAm 


سعی نکن مرا متمرکز کنی . پرونده هر فکر را سریعتر می بندم . که مبادا پشت رول تصادف کنیم . دیالوگ های پراکنده ام ، ناشی از تشویش نیست . افکارم گردابند . و تو خوب میدانی ام . سال هاست مرا ندیده ای . پس از این همه دوری در آمریکا چه میکنی ؟ پوست تو از سفیدی چشم های من هم سفید تر است . هاسکی ام روی صندلی عقب . از آینه نگاهش میکنم . چشم های روشنش ، تا به امروز تنها چشم های روشنی بود که در دنیا دوست داشته ام . کلید را در قفل می چرخانم . تق . تق . صدای اولین قدم هایم در راه پله تاریک می پیچد . راز مگویی ست میان من و سقف اتاق ، خنده هایم . از خودت بگو . راه می روم و کفش و کت و شلوارم را یکی یکی در می آورم و پرت می کنم هر جا که شد . روی کاناپه ات که نشسته ای ، انگار همه چیز در دنیا سر جای خودش است . بگذار خانه را کمی بهم بریزم . این همه نظم با روحیاتم جور نیست . نوبت به تاپم میرسد . رسیده ام جلوی در اتاق . یکی از بولیز های چهار خانه ات را بر میدارم . توی این گرما ، همین یکی هم برایم زیاد است . پاهای برهنه ام روی پارکت ، زار میزنند سرمای سرامیک را . از یخچال ظرف توت فرنگی ها را بیرون می آورم . ولو روی کاناپه . انگشتان پاهایم روی میز وسط وول می خورند . فقط هوا می فهمد چه ریتم غمگینی دارند . خانه چندان روشن نیست . توت فرنگی ها را باید تنها خورد . از خودت بگو . از خودت . می شنوی ؟ هی . از خودت بگو . فکر کنم خوابیده ای . لب هایت را می بوسم . لب هایت را . لب هایت . یخ زده اند . پوست تو از سفیدی چشم های من هم سفید تر است . راز مگویی بود میان من و سقف اتاق ، خنده هایم . خانه هنوز هم تاریک است . فقط پنج تا توت فرنگی دیگر . دست هایم را می گذارم دو طرف صورتت . صورتم نزدیک گردنت . مو هایم تا روی زانو هایت رسیده اند . می بویمت . می نشینم . سرم را می گذارم روی پاهایت . با دست راست ، دستت را محکم می گیرم . از کنار ظرف توت فرنگی ها اسلحه را بر می دارم . سرش را توی دهانم می گذارم . با دست چپ ، ماشه را می کشم . 



برچسب‌ها: تب, روانی درونم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 17:13  توسط ArAm 

تولد من ، قدم زدن در خیابان ، شب ِ‌ دریا ، صدای امواج ، وینستون قرمز ، و تکرار نام تو بود . بگذار فراموش کنم ، تمام مدت ، منتظر يک تماس بودم .


برچسب‌ها: انتظار, شب, دریا, نوس تال ژی, زندگی بلند من
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 18:28  توسط ArAm 

میگن بدجوری قفلم . میگن طبیعی رفتار نمیکنم . میگن تنها نرو جایی . میگم من که عادی ام . میگن نیستی . میگم چی بگم ؟

دستمو میگیرن و یه چیزایی میگن که دیگه گوش نمیدم ...


برچسب‌ها: میگن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 2:8  توسط ArAm 

h,krn v,hkdjl ;i ,rjd fia t;v ld;kl vuai fi jkl ldtji .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 1:15  توسط ArAm 

از تو نوشتن , داره روز به روز سخت تر میشه .. و از خودم نوشن , روز به روز بی معنی تر ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 1:8  توسط ArAm 

باید تو را پنهان کنم . پنهان کنم . پنهان کنم . باید همیشه لبخند بزنم . به همه بگویم خوبم . حتی غمت را هم باید پنهان کنم . پنهان کنم . پنهان کنم .


برچسب‌ها: نوس تال ژی, تنهایی عزیز من
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 21:45  توسط ArAm 

قبل تر ها

واژه هایی مثل یک لباس خواب بود ..

حالا تو بگو

فاصله تو تا من

چند صد سال نوری ست ؟


برچسب‌ها: شعر نیست, زنی پشت این کلمات دارد می گرید
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 23:12  توسط ArAm 

 

 

شین در حالی که میدونه حق نداره حتی اسم کریستوفر ُ بیاره :

 

بهش اعتیاد پیدا کردی !!

من لم دادم و یه نفس عمیق کشیدم  و یه لبخند بزرگ زدم :

آره... اون کوکائین‌ ِ منه ...


برچسب‌ها: مان, اعتیاد, زمان دنیای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 23:9  توسط ArAm 


چیزی نیست که بتونه منُ آروم کنه ...


برچسب‌ها: تب, نوس تال ژی, تنهایی عزیز من, انتظار
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 22:18  توسط ArAm 

تو را صبحى در تاج محل

و شبى در وگاس

وقتى كه هنوز خوابى

و وقتى مست مستى

بايد ببوسم


برچسب‌ها: باید, مست, شعر نیست, زنی پشت این کلمات دارد می گرید
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 9:35  توسط ArAm 


تب دارم و تخت خواب تو , به شدت مستعد اتش سوزى ست.. 


برچسب‌ها: تب, نوس تال ژی, روانی درونم
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 9:2  توسط ArAm 

چشمانم دو گره کور

که به لب هات دخیلند

مگر بوسه ای..


برچسب‌ها: شعر نیست, زنی پشت این کلمات دارد می گرید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 3:3  توسط ArAm 

همانا ما با رنج و کوشش فراوان , فیک اسمایل را آفریدیم . و آن را به طور رایگان به شما عرضه کردیم . پس مصرف کنید . حتی اسراف هم بکنید . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 14:37  توسط ArAm 

یه چیزی هست به نام دیلیت . اگه نبود سال ها قبل دق کرده بودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 20:9  توسط ArAm 

nhvd osjl ld;kd .
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 19:47  توسط ArAm 


چند ماه پیش با آقاجون قدم میزدیم . سر یه قضیه شخصی تو خودم بودم . صحبت شد . گفتم بابا آدما گرگن . همه شون . زانوت به زمین برسه تیکه تیکت کردن . گفت چرا اینقدر بد فکر میکنی ؟!!! و یه تیریپ من 4 برابرت سن دارم نیم ساعتی برامون گفت و مام گوش جان سپردیم و از منظره ی آسفالت لذت بردیم (!)

چن روز پیش . سر یه قضیه کاری یه مقدار تو خودش بود . صحبتی نشد . نشسته بود . سیگار میکشید . فکر میکرد . منم نشستم . ده دقیقه ای گذشت . گفتم چی شده ؟ تو یه جمله خلاصه کرد قضیه رو . گفتم حالا خودت دیدی آدما گرگن ...؟ دیگه چیزی نگفت . دوتایی از منظره ی تلویزیون لذت بردیم (!)

بابا سیگارش ُ عوض کرده...... فک کنم اون باریک ها ؛ دیگه کام نمیدن............



پ.ن:‌ بابا خیلی وقته خسته ست . دلم میخواد بغلش کنم و بگم همه چی درست میشه . پارسال نشد . امسال هم نشد . میدونم . ولی سال بعد دیگه حتما درست میشه . 

برچسب‌ها: آقاجون
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 16:23  توسط ArAm 

این تب تمام شدنی نیست ..


برچسب‌ها: تب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 23:2  توسط ArAm 

+ هنوزم دلم میخاد ابروهامو بزنم .

- بسه .

+ تو هیچی نمیفهمی .

- همینکه تو میفهمی کافیه .

+ با من بحث نکن . نذار لج کنم .

- که چی بشه ؟ بجز بچه بازی کار دیگه ای هم بلدی ؟

+ اینا بچه بازی نیست . احساساتم قویه . نمی تونم کنترلش کنم . بفهم اینو .

- احساسات . تو همون بی حسیت میموندی بهتر بود . حال بهم زن شدی .

+ میتونی بری . کسی واست دعوت نامه نفرستاده بود .

- ...

+ خلاصه یه روز ابروهامو میزنم .


برچسب‌ها: خود درگیری, متنفرم
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 19:48  توسط ArAm 

میگن برو پیش روانپزشک . میگن طوری رفتار میکنی که ملت فکر میکنن چیزی زدی . میگن چته ؟ میگن کجایی ؟ میگن با کی حرف میزنی ؟‌ میگن به چی نگاه میکنی ؟ میگن به چی فکر میکنی ؟ میگن چرا نمیخوابی ؟‌ میگن چرا غذا نمیخوری ؟ میگن چقد لاغر شدی !! میگن چقد عوض شدی . میگن چقد ساکت شدی . 

من فقط نگاشون میکنم . میگم نمیدونم . و میرم . 


برچسب‌ها: میگن
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 17:9  توسط ArAm 

کریس گفت دیگه به چشماتم اعتماد نکن

 

بعد چشماشو جا گذاشت و رفت


برچسب‌ها: مان, اعتماد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 18:4  توسط ArAm 

آبان . آذر . دی .

سه ماه ِ‌ که نیستی . من هنوزم همونم .

هزار و چهار صد و سی . هزار و چهار صد و سی و یک . هزار و چهار صد و سی و دو .

سی سال هم که نباشی . من بازم همینم . 

* هیچکس


برچسب‌ها: مان, انتظار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 19:2  توسط ArAm 

باید بروم بدوم . شنا کنم . دوچرخه سواری کنم . ویولن بزنم . کتاب بخوانم . موزیک گوش کنم . فیلم ببینم . نقاشی بکشم . نامه بنویسم . راستش باید بروم ساحل . شالم را بردارم . باد بپیچد دور گردنم . فرو برود لای موهایم . باید بروم کمدی الهی دانته بخرم . باید کافه های جدیدی را فتح کنم . باید تو را در اتاق حبس کنم . در را قفل کنم و بروم . سه ماه است که زندگی در همه ی ابعاد بغرنج است . باید بغرنج را بچپانم توی کشو . زندگی را توی کمد . بعد بروم . بروم کمی تازه شوم . امروز از نهار تا شام خوابیدم . فردا روز بهتری خواهد بود . دلم بستنی لیسی خواست . درست توی دل همین زمستان . از قنادی همان خیابان که پر از چنار های بلند است . باید بروم . بیرون از اتاق آنقدر ها هم دنیا وحشت ناک نیست . نباید از آدم ها بترسم . نباید .

برچسب‌ها: باید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 22:34  توسط ArAm 

دارم کم کم از کنترل خودم خارج می شم . آدمی بودم که اگه دو سه روز اصلا ساعت ُ نمی دونستم و همینطوری بی هوا ازم می پرسیدن ساعت چنده جواب حدودی درست میدادم . نهایت با ده دقیقه اختلاف جلو تر یا عقب تر . اما حالا 6 صب روزی بیدار میشم . 6 صب فردا که بیدار میشم به این فکر می کنم واقعا الان فرداست ؟ یا من ذهنم یه روز رفته جلو . اصلا باورم نمیشه که یه روز گذرونده باشم . یعنی توی ذهنم ثبت نشده انگار . من هیچ کار خاصی نمی کنم . اما حتی زمان داره ناخواسته از ذهنم حذف میشه . دیگه نمی دونم واقعیت چیه ؟‌ به هیچ چیز نمی تونم اعتماد کنم . نمی دونم توی توهماتم یا واقعیته . اصلا نمی دونم به نظر آدمایی که روزانه منو می بینن عادی ام ؟ خودم که حس می کنم کاملا عادی رفتار می کنم . حتی درست فکر می کنم . درست تصمیم می گیرم . ولی نمی دونم قضیه چیه ؟ انگار یکی پاک کن برداشته و توانایی هامو پاک می کنه . می ترسم یه وقت حرفی بزنم که مردم باور کنن کم دارم . مثلا توی تولد امسالم بگم خوشحالم که بالاخره سنم دو رقمی شد (!) اینکه مردم چی فکر کنن اهمیت نداره . اما اگه باور کنن که عقلمو از دست دادم . اون وقت این یه حقیقته که منم به مرور زمان باور می کنم . وقتی خودم باور کنم دیگه هیج چیز درست شدنی نیست . هیچ دلیل قانع کننده ای وجود نداره که من اینطوری بشم . نه مواد می زنم . نه دارو می خورم . نه به سرم ضربه خورده . نه مشکل ارثی دارم . نه موقع تولد مشکلی داشتم . حتی به چیزای منفی هم فکر نمی کنم که بگم از بس به اینجور چیزا فکر کردم اینطوری شدم . واقعا کسی می دونه چرا اینطوریه ؟ پاک گیج شدم .

برچسب‌ها: مشکلاتم, زمان دنیای من, اعتماد
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:42  توسط ArAm 


+من چیَم؟ -احمق +اما من نمی خوام احمق باشم! -احمق +خسته شدم :( -احمق +بس کن!! -...


برچسب‌ها: خود درگیری
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:21  توسط ArAm 

من زنده ام . اما تو را نمی دانم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 6:33  توسط ArAm